با سیصد چه کار کنیم؟


داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حلقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.

حالا بحثی که مطرحه اینه که درمقابل تصویر منفی که این فیلم (که محبوبیت گسترده اش حتمیه) از ایرانی ها نشون میده چه واکنشی باید نشون داد؟ پیشنهاد من رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.

ساده ترین کاری که میشه کرد نوشتن طومار اعتراضی است. یک نمونه از اینها تا به حال خطاب به شرکت وارنر برادرز نوشته شده. با اینکه نیت کار خیره ولی به نظر من این کار روش مناسبی برای برخورد با این قضیه نیست. از یک طرف صرفا هیچ خلاقیتی در نوشتن طومار وجود نداره و یک بچه خردسال هم دیگه میتونه این روزها طومار درست کنه. از طرف دیگه اصلا به نظرم اعتراض نباید به شرکت وارنر برادرز یا سازندگان این فیلم باشه چون هدفی که این طومارها دنبال میکنند (معذرت خواهی وارنر برادرز؟ یا توقف نمایش فیلم؟) مسلما برآورده نخواهد شد. در بهترین حالت اگر هم کسی توجهی به این طومارها بکنه فقط باعث میشه مردم بیشتری این فیلم رو ببینند و تبلیغیه برای فیلم.

علاوه بر اون، اگر کمی منطقی فکر کنیم سازندگان فیلم کار بدی نکردند. فیلمی رو درست کرده اند که از نظر زیبایی تصویری احتمالا یکی از قشنگترین فیلمهایی خواهد بود که تا به حال ساخته شده، و اون رو هم بر اساس یک رمان تصویری بدون کوچکترین دخل و تصرفی در داستان کتاب ساخته اند. اصلا من خودم جزو اولین نفرهایی خواهم بود که میرم این فیلم رو ببینم، چون به هیچ وجه نمیشه ارزش های هنری این فیلم رو نادیده گرفت. اعتراضی اگر هست باید به فرانک میلر نویسنده و نقاش داستان کتاب کمیک اصلی باشه که از ما هیولا ساخته، ولی او این کتاب رو ده سال پیش کشیده/نوشته و این طبیعیه که الان اگه بخوایم به اون اعتراض کنیم باز کمی نابخردانه به نظر میرسه.

برای مقابله با این پروپاگاندا باید خیلی هوشمندانه عمل کرد؛ در غیر این صورت تصویری که از خودمون ارائه میدیم تصویر یک سری آدم غرغروئه که هیچ ذوق هنری ندارند و هر چی میشه فقط بلد هستند شعار بدن و اعتراض کنن. این تصویر هم خیلی مثبت تر از تصویری که تو فیلم از ایرانی ها ارائه شده نیست.

به نظر من بهترین راه، سوار شدن بر موج تبلیغاتی عظیمیه که از این هفته با شروع نمایش فیلم بوجود میاد. اگر بتونیم از این موج استفاده کنیم تا حرفی که میخواهیم بزنیم رو به گوش اونایی که میخوان این فیلم رو ببینند برسونیم، بزرگترین موفقیت رو به دست آوردیم.

حالا چطور میتونیم از این موج استفاده کنیم؟ (درست حدس زدید). بمب گوگلی !!

فکرش رو بکنید. طرف درباره فیلم تو مجله و تلویزیون دیده و از دوستاش شنیده و میره گوگل سرچ میکنه
300 the movie

که ببینه این همه سرو صدا درباره چیه؟ حالا اگر وبسایتی که ما ساختیم جزو اولین ها باشه طرف با اومدن به اون وبسایت میتونه اطلاعاتی که ما میخواهیم رو ببینه.

حالا سوال اینجاست که چه جور اطلاعاتی تو اون صفحه بذاریم. مطمئنا اگه بخوایم نوشته و مقاله طولانی بنویسیم و ادعا کنیم که ماجرا اینطوری نبوده (ادعایی که خود تاریخدانها هم شاید سرش بحث داشته باشند) تقریبا هیچکی اون رو نمیخونه. باید سعی کنیم چیزی در اون صفحه قرار بدیم که برای یک آدم معمولی که علاقه چندانی هم به تاریخ نداره جالب باشه. چیزی از جنس همون چیزی که فیلم رو برای یک آدم معمولی جذاب میکنه.

فکری که به نظر من رسید اینه: تمام نقاش های ایرانی که مایلند و میتونند (مخصوصا کاریکاتوریست ها و تصویرسازها) یک نقاشی بکشند با تم "ایران باستان". اونوقت همه این نقاشی ها رو به شکل یک گالری در اون صفحه قرار میدیم. این کار از چند جهت خوبه: یکی اینکه بیشتر طرفدارهای سیصد کسایی هستند که طرفدار کامیک استریپ هم هستند (فراموش نکنید که فیلم سیصد از روی کتاب کامیک آن درست شده) و برای هنر و مخصوصا نقاشی ارزش قایل هستند و به اون علاقه دارند. تازه خیلی از آدمها ترجیح میدن به یه نقاشی نگاه کنند تا اینکه یک مقاله خشک و طولانی بخونند. دیگه اینکه با این کار به جای ارائه دادن تصویری خشک و عصبانی، تصویری کاملا انسانی از خودمون نشون میدیم؛ انسانهایی هنر دوست و هنرمند که ارزش های هنری فیلمی مثل سیصد رو درک میکنن و اگر اعتراضی هم داشته باشند اونرو میتونند به گونه ای خلاق و هنری بروز بدهند. اصلا هم پیشنهاد نمیکنم که نقاشی ها تلافی جویانه باشه یا مستقیما به فیلم ربط داشته باشه. فقط تم اصلی میتونه ایران باستان باشه و سبک کار حتی الامکان کامیکی باشه، ولی جزئیاتش رو هر نقاش میتونه انتخاب کنه. به عنوان مثال خودم قصد دارم تصویری از خشایارشا اونطور که خودم دوست دارم بکشم، به سبک جلدهای کتابهای کمیک.

به نظر من این منطقی ترین و تاثیرگذارترین کاره. البته مسلما ساختن بمب گوگلی برای عبارت
300 the movie
بسیار سخت تر از اونیه که برای arabian gulf ساختیم، برای همین انتظار ندارم بتونیم وبسایتمون رو اول کنیم. ولی اگه بتونیم اون رو به صفحه اول نتایج گوگل بیاریم میتونیم بگیم که بمب مون کار کرده. من دامنه 300themovie.info رو ثبت کرده ام و یک صفحه هم راه انداخته ام.

خلاصه کلام اینکه این کار چهار تا حالت بیشتر نداره: یا بمب گوگلی کار میکنه ولی هیچکی نقاشی نمیفرسته به جز خودم، یا بمب گوگلی کار نمیکنه ولی همه نقاشی میفرستند و یه صفحه ی باحال هنری خواهیم داشت که به هر حال همه میتونند ازش لذت ببرند، یا اینکه هم بمب گوگلی کار میکنه و هم همه نقاشی میفرستند و نور علا نور میشه، و یا اینکه نه بمب گوگلی کار میکنه نه هیچکی نقاشی میفرسته ... در هر صورت هیچکی ضرری نمیبینه.

پس اگر با این ایده موافقید و فکر میکنید پیشنهاد خوبیه، برای اینکه بمب گوگلی کار کنه لطفا::

* اگر وبلاگ یا وبسایت دارید به آدرس http://300themovie.info به شکل زیر لینک بدید:

<a href="http://300themovie.info">300 the movie </a>

* از دوستان و خوانندگانتان هم بخواهید که همین کار را انجام دهند

* اگر مطمئن نیستید بمب گوگلی چیست چند پاراگراف اول این مطلب رو بخونید

* از هیچ عبارت دیگه ای برای لینک دادن به اون سایت استفاده نکنید.

هنرمندان و کاریکاتوریست های گرامی هم لطفا نقاشی تون رو به آدرس
submit@300themovie.info
بفرستید. موضوع کلی نقاشی هم قراره به "ایران باستان" ربط داشته باشه و هیچ محدودیت دیگه ای وجود نداره. مسلما چون اصل داستان 300 بر پایه یک کتاب کمیک هست اگه نوع کلی و سبک کار کمیکی باشه برای خواننده خارجی جالبتره، ولی این فقط یه پیشنهاده.
میدونم که در مقابل مشکلات دیگه ای که به عنوان ایرانی داریم این موضوع پیش پا افتاده ای به نظر میرسه، ولی کمترین دستاوردش اینه که یه مجموعه هنری خوب از توش در میاد که همه میتونند از اون استفاده کنند، حتی اگه بمب گوگلی هم کار نکنه یا ازش استقبال نشه.

منبع: لوگوفيش

براي آن كه بيشتر در مورد فيلم بدانيد ادامه مطلب را بخوانيد.

يونانی‌های خوش‌تيپ، ايرانی‌های وحشی!

هفته‌نامه چلچراغ- هيچ دقت کرده‌ايد که ما چند بار و به چند چيز اعتراض کرديم و چند بارش را موفق شديم تا حرف خود را به کرسی بنشانيم؟ از حق اگر نگذريم خيلی از این موارد را موفق نبوديم و مدت‌ها است که برنامه خلیج فارس و ماجرای نشنال جئوگرافی به خاطره تبديل شده است. شايد تعدد اعتراض‌ها باعث شده که کم‌کم نسبت به آنها بی‌تفاوت شويم. چند روز پيش در وبلاگ پسر فهميده خواندم که در يکی از آخرين پژوهش‌ها مشخص شده است که ظرفیت ما برای دل‌سوزی محدود است. برای مثال عکس یک بچه گرسنه‌ی آفریقایی بيشتر از عکس دو بچه گرسنه آفريقايی دلسوزی انسان‌ها را برمی‌انگيزد و شدت دل‌سوزی برای عکس دوتایی کمتر است. اين يک تمايل روانی دردناک است.
حالا جريان یک اعتراض ديگر است که در فضای فارسی اينترنت به تدريج شکل می‌گيرد. حتماً يادتان است که نمايش فيلم «اسکندر» اوليور استون، محصول شرکت برادران وارنر و نشان دادن سيمای نامناسبی از ايرانيان اعتراض عده‌ای را برانگيخته کرد و البته تنها شکست تجاری فيلم توانست کمی از آتش خشم معترضان بکاهد. تا کمتر از دو هفته ديگر فيلم ديگری از همان شرکت فيلم‌سازی به اکران می‌رود که نمايش آنونس‌های تبليغاتيش هم تا کنون آغازگر زمزمه‌های اعتراض بوده است.
فيلم «300» پس از «بی‌باک» و «شهر گناه» سومين اثر سينمايی است که از روی کتاب‌های کميک استريپ فرانک ميلر ساخته می‌شود با این تفاوت که فیلم 300 درباره جنگ‌های ایران و یونان باستان است. ميلر اين کميک را با اقتباس از فيلمی به نام The 300 Spartans يا 300 اسپارتی که در سال 1962 اکران شده بود، کشيد و حالا از روی این کميک، دوباره فيلمی ساخته می‌شود که مانند «شهر گناه» فريم به فريم شباهت تام با نسخه کميک خود دارد.
داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. (چيزی شبيه شکست آلمان در نبرد استالینگراد و کسب روحيه متفقين).

«هرودوت» درکتاب 9 جلدی خود به نام «جنگ پارسی‌ها» جزئيات جنگ‌های ايرانيان از آغاز کار تا پايان لشکرکشی خشايارشا به يونان را شرح داده است.
می‌گويند علم تاريخ با هرودوت و همين کتاب آغاز شد با اين حال، تاريخدانان جديد بسياری از ارقام ذکر شده در کتاب‌های هرودوت را اغراق‌آميز می‌دانند اما فيلم 300 پايه‌های داستانش را بر همين روايات بنا می‌کند.
ما نمی‌خواهيم درباره اين بحث کنيم که آيا این ارقام صحيح است يا خير. صحت اين که لشگرکشی يک ميليون سپاهی و طی چنين مسيری از ايران به سمت يونان چنان ابعاد گسترده‌ای دارد که در مقياس‌های امروزی فنون جنگی هم معقول نيست کار ما نيست. اما حتی اگر بخواهيم با يک حساب سرانگشتی می‌بينيم که اين يک ميليون نفر در سه وعده غذايی روزانه خود حتی اگر بخواهند يک نان ناقابل بخورند، چند نانوا و چه مقدار آرد برای سير کردنشان کافی است، به خوبی غيرمعقول بودن اين اعداد و ارقام را درک می‌کنيم. البته تنها روايتگر اين داستان هرودت است که خود يونانی است و مسلماً داستان را طوری می‌نويسد که می‌خواهد اما طبق روايت او هم فقط 1000 نفر از سپاه ايران به جنگ اسپارتی‌ها می‌روند.
گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.
اما مسأله نگران‌کننده اين است که هر گاه قدرت‌های بزرگ دنيا با کشوری دچار چالش شدند، تمام تلاش خود را برای زير سؤال بردن تارخ و فرهنگ آن کشور صرف کردند و چه ابزاری مناسب‌تر از سينما. حتی اگر به تئوری توطئه معتقد نباشيم، در خوش‌بينانه‌ترین حالت هاليوود نشان داده که می‌تواند از موج منفی عليه یک کشور کمال استفاده را ببرد و جيب‌های صاحبان صنعت فيلم‌سازی خود را از پول آکنده سازد.
وبلاگ «ارزيابی شتاب‌زده» تحليل جالبی از اين ماجرا دارد. از نظر او کشورهای اروپايی بعد از دوره رنسانس و به دنبال آنها آمريکا در جهت هويت‌سازی هميشه خودشان را فرزندان يونان و روم مطرح کرده‌اند. تأييد اين مسأله را در نام‌گذاری مجلس آمريکا (سنا) که از روم گرفته شده، نوع حکومت آمريکا (جمهوری) که از «رس-پوبليکا» (مسأله ملی) لاتين گرفته شده، ادعای فرهنگ سياسی آمريکا (دموکراسی) يا حکومت اقشار که نام دولت آتن بوده، می‌توان ديد. امروز مسأله تبليغات علاوه بر بعد سياسی، بعد فرهنگی هم پيدا کرده‌اند و به ماجرای نژادپرستی در حال تبديل به فرهنگ‌پرستی است که در اين فيلم هم رد پای آن را می‌توان ديد. در فيلم 300، ايرانی‌ها فقط خودکامه و زورگو و بی‌خبر از مفاهيم آزادی نيستند بلکه ديگر انسان نيستند! يعنی علاوه بر اين که فرهنگ ندارند، انسانيت هم ندارند پس دفاع در برابر اين موجودات غيرانسانی کافی نيست و باید آنها را از بين برد.
این فیلم ایران را نماد دیکتاتوری و یونان را نماد دموکراسی تصویر می‌کند. به زبانی ساده‌تر داستان بر محور نبرد دائمی خیر و شر می‌چرخد. در حالی که وقتی به فرمان کوروش برده‌داری در امپراتوری پارس ممنوع شده و مردم در دينشان آزاد بودند، در یونان باستان برده‌داری به شکل گسترده‌ای رواج داشت و زنان و برده‌ها شهروند درجه دو محسوب می‌شدند
شيوه فیلم‌سازی کامپیوتری است و هنرپیشگان واقعی در صحنه‌های مجازی نقش‌آفرینی می‌کنند. موسیقی جذاب و ترکیب مناسب با صحنه‌های کامپيوتری نبرد باعث شده تصاوير تابلوهای نقاشی به نظر برسند که فروش فوق‌العاده‌ای را برای سازندگانش پيش‌بينی شود. فيلمی که روی افکار عمومی دنيا تأثير زیادی خواهد گذاشت.
در اين فيلم که قرار است 9 مارس اکران شود، بازيگرانی چون «جرارد باتلر»، «لنا هيدی»، «مايکل فسنبدر»، «وينسنت ريگان» و «دومنيک وست» ايفای نقش می‌کنند. فيلم «300» به تهيه‌کنندگی «فرانک ميلر»، «دبوراه اسنايدر» و «کرايج.جي.فلورس» به کارگردانی «زاک سنايدر» ساخته شده است.
در توضيح این فیلم در یاهو می‌خوانيد که این نبرد سرآغاز دموکراسی در جهان بوده است!
اين تحقير، توهين و حتی تهدید بزرگی است بر ضد ايران و فرهنگ ايرانی. به نظر شما بايد ساکت نشست يا اعتراض کرد؟ من فکر می‌کنم بهترين کار اين نيست که مانند قبل تنها طومار امضا کنيم و منتظر بمانيم تا از ما اعاده حيثيت شود. فکر می‌کنم باید در وبلاگ‌هايمان به زبان‌های مختلف درباره‌اش بنويسيم و چهره‌ای درخور ايران ترسيم کنيم.

برشی از تاريخ
داریوش قصد لشکرکشی به یونان و فتح آتن را داشت اما قبل از تحقق اين آرزو درگذشت و نتوانست نقشه خود عملی کند. شش سال بعد، پسرش خشایارشا در جهت برآوردن آرزوی پدرش با سپاهی عظیم و یک ناوگان نیرومند به یونان رسید. در نبرد ترموپیل، سپاه یونانی را مغلوب شد و لئونیداس به قتل رسید. خشایارشا آتن را تصرف کرد و آکروپولیس (ارگ آتن) را به آتش کشید اما در نبرد سالامیس ناوگان ایران نابود شد و خشایارشا به ایران بازگشت.

منبع: عصيان

Posted by motahari at | Comments (4)

آگهی قدرشناسی!

دوست ناديده‌ام آقاي سيد جليلِ كاظمي‌تبار، هفده ساله، از استعدادهاي درخشانِ بابل، تقدير مي‌كنم از تو. يعني قدر مي‌دانمت. نه به خاطرِ مدالِ نقره‌ي جهانيِ المپياد رياضي اسلووني 2006 كه همين چند هفته‌ي پيش گرفته‌اي. قدر مي‌دانمت نه به خاطرِ آن چيزي كه بر سينه‌ات زدند؛ بل به خاطرِ آن چيزي كه در سينه‌ات نهاده‌اند. آن‌چيزي كه بر سينه‌ات زده‌اند، تازه اگر اصل باشد، آب كه ببيند سياه مي‌شود، اما آن چيزي كه در سينه‌ات نهاده‌اند، دريايي‌ است و تو آموخته‌اي شناوري را كه عاشقان حرمِ عشق در اين بحرِ عميق، غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده.
تقدير مي‌كنم از تو؛ نه از طرفِ خودم كه هيچ‌كاره‌حسن باشم در ميداني كه تو هستي. تقدير مي‌كنم نه از طرفِ يك سمپاديِ قديميِ كه من باشم، از تو كه يك سمپاديِ جديدي هستي و نيك مي‌دانيم اهاليِ سازمان ملي پرورشِ استعدادهاي درخشان (سمپاد) -قديم و جديدش- در رسانه جايي ندارند.
تقدير مي‌كنم از تو، از طرفِ وزارتِ آموزش و پرورش كه اين روزها سخت سرگرمِ صدورِ بيانيه است براي لبنان و فلسطين، تقدير مي‌كنم از تو، از طرفِ يارِ دوازدهمِ لبنان و فلسطين و فوتبال و كوله‌پشتي و نرگس و هر چيزِ ديگر كه موردِ توجهِ عموم باشد، تقدير مي‌كنم از تو، از طرفِ همه‌ي روزنامه‌هايي كه عنوانِ اول‌شان بايد تو باشي، تقدير مي‌كنم از تو، از طرفِ نهادهاي حاميِ مقاومت كه اين روزها رشدشان نمايي است.
تقدير مي‌كنم از تو، از طرفِ خودم كه دستِ بالا يكي از اين بيست هزار سمپادي‌ام، نه... دستِ بالا يكي از اين هفتاد ميليون ايراني‌ام، نه... دستِ بالا يكي از اين شش مليارد انسانم...
تقدير مي‌كنم از تو از طرفِ يك انسان. به خاطرِ بي‌نظمي‌ات، به خاطرِ عدمِ رعايتِ پروتكل، به خاطرِ در آوردنِ پرچمِ جمهوريِ اسلامي از ميله‌ي پرچم‌هاي سالن كه قطعا امري است كه موجباتِ جلبِ توجهِ سايران را فراهم مي‌آورد...


تقدير مي‌كنم از تو، به خاطرِ نكته‌سنجي‌ات كه تا حريفت را با پرچمِ رژيمِ اشغال‌گرِ قدس نگريستي، به فراست دريافتي كه در مقابلِ يك رفتارِ غيرفردي، بايستي مقابله به مثل كرد. تقدير مي‌كنم از تو... باشد كه بياموزيم و بياموزند قدرشناسيِ حقيقي را در ميانه‌ي نرگس و رياستِ فدراسيون و وزارت و كوله‌پشتي و شوراها و...
تقدير مي‌كنم از تو، رفيقِ هفده ساله‌ام از طرفِ هفت ساله‌ها و هفت‌ ماهه‌ها و هفت روزه‌ها‌ي قانا...
رضا امير خاني / لوح

توضيح:
سید جلیل کاظمی تبار امیر کلایی از نو جوانان استعداد درخشان بابل است که امسال موفق به کسب مدال نقره ی المپیاد جهانی ریاضی شده است.
بردن پرچم کشورها بر روی سن سالن موقع تقدیر ، خلاف پروتکل است ( البته از نوع غیر الحاقی ! و یا شاید...! ) ولی گویا سید جلیل وقتی این عمل را از طرف رقیب خود که از رژیم اشغالگر قدس بوده است ، می بیند، پرچم مقدس ایران را از روی میله های پرچم سالن در می آورد و چنان با شور و ایمان ، آن را روی صحنه جلوی سینه ی خود می گیرد که... ( بقیه ی ماجرا در عکس پیداست!)
...مؤمن در هیچ چارچوبی نمی گنجد!...

Posted by motahari at | Comments (7)

هزار بار هم که خوردی زمين....

صد بار خوردی زمين.
خوردی که خوردی.
هزار بار ديگر هم می خوری زمين.
شمرده ای که بچه بودی٬
چند بار خورده ای زمين.
هزار بار٬ بلکه بيشتر.
بار هزارم که خوردی زمين٬
گرفتی همان‌جا نشستی
ديگر جنب نخوردی؟
ماندی شروع کردی گريه کردن و درجا زدن؟!؟!
يا اينکه
خوردی زمين و
دستت اوخ شد.
و دردت گرفت.
و بغض کردی.
و ديدی بابا يا مامان وايستاده است
آن طرف تر.
و شروع کردی گريه کردن.
و همان‌طور گريان بلند شدی رفتی به سمت اش
که بغلت کند و نازت کند و ...
خب زندگی همين است ديگر.
تو را به دنيا آورده که نازت را بکشد٬بزرگ‌ات کند

هر وقت گناه کردی.
هروقت شيطان زيرپايی برايت گرفت
يا خودت حواست نبود٬ خوردی زمين
و دست ات اوخ شد.
و حال‌ات حسابی گرفت٬
سريع سرت را بلند مي‌کنی
چشمت می افتد به از بابا و مامان مهربان تر.
که بالای سرت ايستاده است.
شروع می کنی به گريه کردن.
همان طور گريان بلند می شوی می روی به سمت اش.
بغلت می کند.
نازت می کند...
خب زندگی همين است ديگر.
اصلا همه‌ی ما را آورده به دنيا که بنشيند همين چيزها را تماشا کند.
مهربانی کند و نشانمان بدهد چه بزرگ و قدرتمند است.
حريف همه‌ی زمين خوردن‌هايمان می شود.
باور نمی کنی!
محسن حاجی کريمی

Posted by motahari at | Comments (0)

... يه روز يه ترکه رفت رو مين !

آهاي ملت ، اين چند روزه وبلاگهائي که رگ و ريشه اي در بلاد آذري يا ترکي دارن مطالب کاملتري در باب بحران اخير مينويسن که از اخبار رسمي رسانه ها بهتره . خيلي هاشون هم با نشانه گيري رفتار فارس ها در زمينه تحقير و .... شروع به راز گشائي از آشوبهاي اخير کردن اما ...
حالا که بحث قوميت شد بگم که در زمان جنگ دو تا قوم بودن که ملزوما باهاشون بسيار در ارتباط بودم . ترکها و خراسانيها. با بعبارتي لشکر ترکها و لشکر مشهدي ها . عموما ترکها خط شکن بودن و خراسانيها پدافند. تفاوتهاي خيلي زيادي بين اين دو قوم در منطقه وجود داشت . مثلا خراسانيها دائم در حال زار و نياز و نماز شب بودن که سالم به زندگيشون برگردن ( خاصيت امام رضا بوده شايد ) اما ترکها راستي راستي سر جنگ داشتن! خراسانيها هر روز به بهانه حمام واجب عازم خطوط عقب تر بودن و اما ترکها نه . خراسانيها ميتونستن يک ماه رو با نون و خرما سر کنن اما در سفره ترکها هميشه چلو گوشت به راه بود و .....
اما بزرگترين تفاوتي که اين دو لشگر براي ما داشت مبحث جوک سازي بود. خراسانيها بدون استثنا هر گونه لطيفه و جوک مشهدي رو مصداق کامل توهين ميدونستن و شديدا بهشون بر ميخورد اما ترکها در لطيفه سازي يد طولائي داشتن. هميشه فضاي لشگر خراسانيها پر از نوحه و دعا و گريه زاري بود و فضاي لشگر ترکها پر از خنده و شادي . به همين دليل همراه شدن با لشگر ترکها بسيار جذاب و مفرح بود . حتي در زيز آتش خمپاره و گلوله .
بيشترين تعداد جوکهاي جنگي ترکي ، توسط خود فرماندهان ترک زبان توليد ميشد ( البته با تغيير ورژن يک جوک قديمي ) خيلي از دستورات رمز شروع عمليات با لهجه ترکي مخابره ميشد که در آخرش يک کد مخصوص يک جوک را داشت . در طول سالهاي جنگ موردي نديدم که جوکي ترکي براي لشگر ترکها مصداق توهين و تمسخر باشه . به همين دليل ساده که کسي در رشادت و جنگاوري اونا شک نداشت . بعبارتي جوک سازي نميتونست از ارزش رفتار جدي اونها چيزي کم کنه .
مهمترين گروهي که عموما از ترکها تشکيل ميشد گروه تخريب بود.. براي مين گذاري يا پاکسازي ميدان مين. اون موقع فرمانده ها ميگفتن ترک يعني بسيجي به توان دو . اونروزها جمله اي در بين بچه هاي گروه تخريب معروف بود " اولين اشتباه آخرين اشتباه " به همين معني ساده که يک تخريبچي فرصت دوبار اشتباه نداره چون با همون اشتباه اول به ملکوت اعلا ميره . عجيب ترين جمله اون روزها در بين بچه هاي تخريب اين بود که بگن " يه روز يه ترکه رفت رو مين " چون به ندرت اتفاق مي افتاد که يکي از بچه هاي ترک تخريب بر اساس اشتباه روي مين بره . به همين دليل مايقي بجاي تاسف خودن منتظر شنيدن قسمت خنده دار ماجرا ميماندند که عموما في البداهه توليد ميشد . چون منتظر شنيدن يک جوک بودن نه يک خبر.
چند سال پيش حجت رو توي لندن ديدم . در کربلاي هشت شيميائي شده بود. سالها مداوا تاثيري نکرده بود . آخرين روزهاي عمرش رو در بيمارستاني در لندن ميگذراند . به محض ديدن من با لهجه ي غليط ترکيش گفت " سالار خان ، اينجا رو والفجر چند گرفتين ؟ چرا فقط ما رو ميفرستين اونجا بجنگبم که توپ و خمپاره و شيميائيه ؟ اينجا که بزن و برقصه خودتون تنهائي عمليات ميکنين با صفا ؟ "
(منبع: کلاغ سیاه)

Posted by motahari at | Comments (5)

رئيس جمهوری ، انار و دعای معلق من

سلام !
حال تو خوب است ؟ حول حالنايت مستجاب شده تا امروز يا نه ؟ نه ؟!...
به سبک مجری های برنامه کودک بود خودم می دانم ،اما تو به رويم نياور تا جسارتم گل کند (گل تر کند )، تا برايت بگويم فلانی ! حول حالنای ۶۰روز قبل من ميان زمين و آسمان معلق مانده تو بی زحمت به دميدن دعايی احيا کن شوق مرا و به آسمان بفرست قاصدک پرسفيد دعايم را !
دو روز پيش رئيس جمهوری آمد اينجا ، آمد تا ده تا گونی دل نوشته را با خودش ببرد .ده تا گونی پر از نامه هايی که هر کدام بوی زخم و اميد را با هم داشتند ، حرف های آدم هايی که از همه جا رشته ی اميدشان را بريده بودند .
بعضی ها به دل گرفته بودند که از خانه امام ديدن نکرده و يک راست رفته سر قرار !من ناخودآگاه ياد آنهايی افتادم که سال پيش و قبل از آن همه ی شهرهای صنعتی همسايه برای افتتاح طرح و پروژه می رفتند و بعد با تاج گل می آمدند خمين ، از بيت بازديدی ملکوتی به عمل می آوردند و ما ـ که مردم باشيم ـ از آمد و شدشان فقط پارچه نوشته های خيرمقدم ادارات را روی ديوار خانه ی امام می ديديم و بس ! و شايد همين بود که ذوق کردم از زيارت ظاهری نکردنش !
می دانم ، اين بالايی را هم به سبک گزارش گرهای تلويزيون نوشتم اما تو به رويم نياور تا برايت به سبک خودم هم بنويسم...

باقي اين يادداشت را تو در عطش شكن بخوان...

Posted by motahari at | Comments (0)

خردبير لاوي!

چند وقت پيش يك مطلب كوتاهي در مورد يك خردبير درخشان! نوشتم كه كثافت كاريهاي خودش رو هم تو اسرائيل ول نكرده!!! امروز ديدم نيك آهنگ كوثر هم مطالب مستندي در مورد اين كاسب مزدور نوشته، بد نيست يكي از آنها را همينجا بخوانيد:

ليزا: آره، جونم برات بگه...اومد خونه من و قرار بود ۶ روز بمونه، ولی تا فهميد ميخوان بيان باهاش مصاحبه کنن، گفت ميخواد بازم بمونه...
نيک​آهنگ: خب!
ليزا: آره، اين که تا اون لحظه پول نداشت، يکهو ۵۰۰ دلار از جيبش در آورد، من موندم متعجب!
نيک آهنگ: راستي، چرا خردبير در باره فلسطين ننوشت؟
ليزا: گردنش بشکنه! من بردمش پيش چند تا روزنامه​​نگار فلسطينی...فهميد پولی توی بساطشون نيست خودشو زد به اون راه...
نيک​آهنگ: خب تو چرا نبرديش مثلا رام الله يا جاهای ديگه را ببينه؟
ليزا: من بهش گفتم ببرمش مساجد اينجا رو ببينه، خودش نخواست. حتی وقتی به خرج خودم از تل آويو بردمش اورشليم، فقط حاضر شد يک جا رو ببينه و حتی محل معراج پيامبر اسلام رو هم حاضر نبود بياد. فقط ميخواست اونجا باهاش مصاحبه کنن، اون هم بايد می​بردنش يک رستوران گرون قيمت...
نيک​آهنگ: به به...
ليزا: ببين، اينا سر جاش...اين موجود کثيف که فقط به من علاقه​مند بود، روی تخت خونه من مخ یک دختره رو در استکهلم به کار گرفت. بعدش هم يک دختره در وين، هزينه سفرش که تامين شد رفت پيش اونا...هر کسی پولشو تامين کنه ميره باهاش ميخوابه.
نيک​آهنگ: ماشالله کمر!
ليزا: حتی يک شب توی اسرائيل گم شد...تلفنشو جواب نمی​داد...وقتی جواب داد که صبح روز بعد بود گفت که رفته پيش چند تا پسر ايروني، عرق​خوري، بيهوش شده...
نيک​آهنگ: خب...
ليزا: دروغ بود! از توی عکس​های فليکرش فهميدم که ماجرا چيه...نگو توی همون روزها هم يک دختر ديگه توی تل​آويو رو ....آره و اينا...
نيک​آهنگ: ببين، من يه بار نوشتم که کسی که ميتونه به زنش خيانت کنه، توی دوستی به همه خيانت می​کنه...ولی اون يه جواب داد که من هم گذاشتم توی وبلاگم...انکار کرد.ليزا: انکار کرد، غلط کرد! همون سالی که رفت هاروارد مگر مزدوج نبود؟
نيک​آهنگ: چرا...
ليزا: مگر اونجا اون دو تا دختر هارواردی رو...
نيک​آهنگ: نه!
ليزا: من خط سفر اينو به همه جا گرفتم...اولا همه حرفاش دروغه، با چند نفر در ... تماس گرفتم...
نيک​آهنگ: يا ابولفضل!
(لينك مطلب فوق)
كاريكاتور جديد نيك آهنگ كوثر را هم ببينيد. (البته +18)
بد نيست اين مطالب را هم در مورد نيمه پنهان درخشان بخوانيد:
مسائل زیر کمری ممنوع
قضاوت با شماست-۱
خاطرات اسرائيل از زبان ميزبان بلاگر بازاري

Posted by motahari at | Comments (0)

پپسي كولا يعني چه!

پپسي کولا حدود 67 سال قبل کار خود را در کشور کانادا آغاز کرد. جالب است بدانيد که نام پپسي برگرفته از يک شعار صهيونيستي به منظور جذب کمک هاي مالي براي رژيم صهيونيستي است. Pepsi مخفف عبارت زير است: Pay Each Peny to Save Israel . يعني: براي نجات اسراييل، تمام سکه‌هاي خود را بدهيد!
کمپاني پپسي کولا از 15 سال قبل از تولد کشور اسراييل، در حال جمع آوري پول براي "نجات" دولت آن کشور بوده است.
منبع

Posted by motahari at | Comments (17)

شهر طلسم شده...

يك فيلم مستند از وضع اتوبان هاي شهر هاي استراليا را قبل ها ديده بودم و صحنه هايي كه تلوزيون دوباره نشان داد مرا به يادآوري بخش هايي از ا ين فيلم مي برد .
در اين فيلم تقريبا خبري از اتومبيل شخصي نبود . مترو . قطار هاي بين شهري و درون شهري . آمبولاس . اتوبوس هاي خط ويژه و عمومي وكرور كرور دوچرخه هاي بسيار سبك . در سايز هاي مختلف . سايز نه به معناي كوچك و بزرگي . بلكه به معني تعداد نفراتي كه ميتوانند از دوچرخه استفاده نمايند . بيشترين آنها تك نفره . سبك رنگ حالت دوچرخه هاي كوهستاني قديم خودمان . و در هر لاين 5 عدد دوچرخه خانوادگي در پارك هاي دوچرخه اماده بود .
نكته اي كه توجه من را بسيار به ان جلب كرد .تعلق نداشتن دوچرخه به كسي به عنوان مال شخصي بود . يعني اين دوچرخه ها تماما مال دولت بود در حاليكه ماليات ان را به صورت ساليانه و فقط يك بار در سال از تمامي مردم شهر دريافت ميكردند .

مثلا : تصورش را بكنيد از خانه مياييد بيرون . دوچرخه اي را سوار ميشيد و به محل دانشگاه و يا محيط كارتان ميرسيد . دوباره دوچرخه را در مكان مشخص درب ورودي پارك ميكنيد و نفر بعدي در هر زماني كه بخواهد ميتواند از دوچرخه شما استفاده كند . شما به عنوان رييس محل كارتان با همان دوچرخه اي ميرويد كه رفتگر خيابان ميتواند استفاده كند . در كنار دوچرخه برگهاي سبز رنگ سوراخ داري در اندازه گواهينامه بودند كه اگر دوچرخه اي خراب ميشد و يا پنچر ميشد اين برگه ها را به او آويزان ميكردند و شهر داري موظف بود در روز هاي مكرر دوچرخه ها را براي تعمير ببرد . اما به قدري توليد دوچرخه ارزان تمام ميشد كه دوچرخه هاي خراب براي توليد دوباره استفاده ميشدند . .... و چه خوش آب و هوايي داشتند .
حال شما تصور كنيد اگر اتوبانهاي تهران مملو از دوچرخه شود ... چقدر كوههاي دماوند زيبا ديده ميشوند و چقدر اين سرو صداي ثابت شهر از بين مي رود . و ..... و .... و .....

منبع: دست‌نوشته‌هاي پونه

Posted by motahari at | Comments (0)

هولوكاست افسانه نيست!

اين واقعه هولناك در فاصله زماني بعد از ظهور حضرت مسيح (ع) و قبل از بعثت پيامبر اسلام (ص) در يمن اتفاق افتاده است: «ذونواس» پادشاه يهودي يمن در جايگاه مخصوصي كه براي او تدارك ديده اند، نشسته است و خاخام هاي يهود، اطراف او به احترام ايستاده اند، مقابل جايگاه گودال هاي خندق مانند و عميقي در زمين حفر شده و آتش سوزان و پرحجمي كه در گودال برافروخته اند تا چند متر بالاتر از سطح زمين زبانه مي كشد. آن سوي ميدان، جمع انبوهي از مردان، زنان و كودكان در حالي كه غل و زنجير بر دست و پا و گردن آنها زده اند در محاصره سربازان و صاحب منصبان مسلح سپاه ذونواس به زانو نشسته اند. شيون زنان، ناله دردناك مردان و گريه سوزناك كودكان فضا را آكنده است. خاخام بزرگ يهود با اشاره «ذونواس» فرمان او را براي آخرين بار و با صداي بلند به اسرا كه جمع انبوهي از مردان و زنان و كودكان يمني هستند، ابلاغ مي كند... زمان واقعه قبل از ظهور اسلام است، مردم يمن آن روزگار از سال ها قبل به دين مسيح گرويده اند و اكنون «ذونواس» پادشاه يمن كه چندي است به آئين يهود درآمده، فرمان هولناك خود را از زبان خاخام بزرگ دربار خويش اعلام مي كند؛... اسرا تنها دو راه پيش روي دارند، يا از مسيحيت اعلام انزجار كرده و به دين يهود درآيند و يا در آتش سوزان و پرلهيب بسوزند. اسرا، اما كه از پيروان پاكباخته مسيح (ع) هستند، دست از ايمان خويش برنمي دارند و بعد... به فرمان پادشاه يهودي، تمامي آنان را زنده زنده به درون آتش انداخته و مي سوزانند... كودكان نيز، به جرم آن كه پدران و مادران آنها مسيحي مومن و خداپرست بوده اند، از زنده سوختن در آتش خشم پادشاه و خاخام هاي يهود در امان نمي مانند...
ماجراي اين واقعه هولناك در سوره مباركه بروج اينگونه آمده است:
«والسماء ذات البروج... سوگند به آسمان كه دارنده برج هاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواهي دهنده و آنچه به آن گواهي دهند، كه «اصحاب اخدود» به هلاكت رسيدند. ]آنان كه[ آتشي از هيزم ها افروخته و درحالي كه بر كناره آتش نشسته بودند، بر آنچه بر سر مومنان مي آوردند، نظاره مي كردند، (اصحاب اخدود) تنها به اين علت از مومنان انتقام گرفتند كه آنان به خداي عزيز و حميد ايمان آورده بودند...»
«اخدود» به معني شكاف زمين و گودال است و...
اين واقعه هولناك و جنايت شرم آور يهوديان سنگدل، اولين سند مكتوب از زنده سوزي دسته جمعي انسان هاست.

ادامه مطلب...

Posted by motahari at | Comments (5)

غصه نخور بابا...

دوست داشتم بدانم توي اين حال و هوا، بروي سراغ دختر كوچك رسول كاظم نژاد و به او بگويي يك نامه بنويس به بابا، با چه كلماتي دل بابا را چنگ مي زند و دل سوخته اش را مي سوزاند.
شايد بنويسد سلام بابا رسول!
باباي بي معرفت، مگر صبح كه نگين قبل از رفتنت از خواب بيدار شده بود و پريده بود توي بغلت، نگفتي زود برمي گردي؟!
شايد بنويسد بابا، تو قرار بود سوغاتي برايم بياوري اما كجا بودي وقتي زنگ زدند و گفتند بياييد سوغاتي هايتان را شناسايي كنيد!
شايد بنويسد بابا، اين شب ها مادر خواب ندارد! فقط شانه هايش مي لرزد و تو را صدا مي كند.
شايد بنويسد بابا!
روز تشييع شهدا يكي از مردم اسپند دود مي كرد. من به او خنديدم. توي دلم گفتم اسپند دود مي كني به چشم نخوردن كه؟!
غصه نخور بابا،
مدرسه بردن نگين با من، كمك به مامان با من، پذيرايي مهمان ها هم با من، فقط تو را به خدا،
آرامش مامان و آمدن به خوابش با تو!
بابا رسول خوب من...
به فكر رنگ سبز پس فردا...
(صادق مهدي غفراني)

Posted by motahari at | Comments (1)

ممنون مستر کردستاني

شرحي بر فعاليت هاي نقض آزادي و کپي رايت در گوگل
احتمالا شما چندين بار در گوگل دنبال عباراتي چون حزب الله، حماس، استشهاد گرفته تا اطلاعات مذهبي يا دنبال اطلاعاتي درباره ي 11 سپتامبر گشته ايد و اطلاعات مورد نظرتان را پيدا نکرديد، يا بدنبال سايت هاي ضد صهيونيسم مخصوصا انگليسي گشته ايد ولي هيچ چيز پيدا نکرده ايد يا حتي به سايت هاي عبراني و صهيونيستي هدايت شده ايد. يا مثلا دنبال سايت حزب الله يا قسام که مي گرديد هنوز بعد از يک سال از تغيير آدرس آن با آدرس صفحه ي حذف شده ي قديمي مواجه مي شويد و آدرس جديد را پيدا نمي کنيد.
موضوعي که مي خواهم بگويم اين است که موتور هاي جستجويي چون گوگل يا ياهو(که به صهيونيستي بودن نيز معروف است.) اطلاعات را سانسور مي کنند. گوگل ليست طبقه بندي شده اي ممنوعه ي اعلام شده توسط CIA ، NSA و KGB يِ قديم دارد، که در واقع گوگل بدون در نظر گرفتن اطلاعاتي با موضوعات ممنوعه جستجو مي کند، يعني قوي ترين سانسور بدون اينکه کسي متوجه شود يا بخواهد اعتراض کند، همچنين جستجوهاي کاربر با عبارت جستجو شده، IP کاربر، تاريخ، ساعت جستجو و ... ثبت مي شود؛ اين بانک اطلاعات امکان يافتن تاريخچه هاي جستجوي يک فرد را مي دهد و اين کار براي جستجو گراني که از IP استاتيک و ثابت استفاده مي کنند بسيار راحتتر است. و جلوي اين اتفاق را با هيچ تغيير در تنظيمات رايانه نيز نمي توان گرفت. همچنين گوگول چون جستجو را در بين اطلاعات ذخيره شده در سرورش انجام مي دهد، هنگام مرور صفحات جديد و ثبتشان در ليستش، صفحه ي مورد نظر را در حافظه اش ذخيره مي کند، و حتي بعد از حذف آن صفحه باز هم صفحه و اطلاعات مورد نظر در دسترس گوگل و متعاقبا سازمان هاي اطلاعاتي وجود دارد، ياهو نيز تمام اتاق هاي چت را شنود مي کند، اين مسئله را مي توان از آمارهاي يا هو درباره ي موضوعات مورد بحث در اتاق ها دريافت، و در ضمن اتاق هاي گفتگوي خصوصي نيز شنود مي شود، و به عبارات خاص حساس است که با استفاده از آن عبارات شما بيشتر مورد بررسي قرار مي گيريد، عباراتي مثل الله، حزب الله، استشهاد و ديگر عبارات طبقه بندي شده، توجه داشته باشيد با شناسايي شدن رايانه شما، متعاقبا نام کاربري اتان، تمام گفتگوهاي اتان ثبت و دخيره مي شود.
ترجمه شده بخشی از The Dark Side of Google از لورن
منبع: مسيح

Posted by motahari at | Comments (6)

خاطراتي از مدرسه و دوران كودكي

ميدوني هروقت مي‌رم سر كلاس انگار تمام خاطراتم زنده‌مي‌شه خاطرات معلمهام و دوستهام كه ازشون خبر ندارم و همديگر را به فراموشي سپرده‌ايم و شديم يك خاطره گردو غبار گرفته روي صفحه قلبمون .كاش مي‌شد برگردي اون دوران، دوران شاديهاي كودكانه دوران بي‌مسئوليتي‌ها، دوران آب و باران و انار و كتاب و كوكب خانم و تصميم كبري و ساعت نه خوابيدن‌ها ،دوران كيف كردن براي موقعي كه برف مي‌اومد و مدرسه تعطيل مي‌شد ،دوران قهرو آشتيهاي ثانيه‌اي ،دوران خنده‌هايي كه از اعماق وجودمون بود ،دوراني كه هرگز آخر برج و اول برج برات مهم نبود چون هميشه همه چيز برات مهيا بود و تو نمي‌فهميدي چه جوري و از كجا فقط مي‌دونستي كه بابات كارمند بايد قناعت كار باشي ،آخ هرچي بيشتر مي‌نويسم بيشتر دلم تنگ مي‌شه .
منبع: خاطرات خانوم كوچولو

Posted by motahari at | Comments (1)

خدايا پنچرم كن!

خدايا، آنقدر بزرگراه هاي زيبا و آسفالته با جدول بندي شيك و درخت كاري هاي قشنگ و چراغ برقهاي بزرگ توي مسير زندگي من زياد شده كه حد و حساب نداره. فقط عيب اين بزرگراه ها اين است كه تابلو نداره و وقتي به آخر آنها نگاه مي كني مي بيني هوا يكمي ابري و مه گرفته است و چيزي پيدا نيست.
بعضي وقتها ناخواسته افتادي توي اين بزرگراه هايي كه اصلاً از آخرش خبر نداري كه به كجا مي رسه و بعضي وقت ها هم آسفالت يكدست با زيرسازي توپ و خط كشي عالي وچراغهاي بلند وجدول بندي زيبا چنان از خود بي خودت مي كنه كه مي اندازي توي بزرگراه، اون هم تازه توي باند سبقت و تا جايي كه گازخور داره دوپايي روي پدال گاز فشار مي دي و زيرلب مي گي«برو بريم كه عشق است» وقتي از پنجره به بيرون نگاه مي كني مي بيني يك عده دارن برات دست مي زنن و هورا مي كشن.
چند وقتي كه گازدادي مي بيني به جايي رسيدي كه براي ايستادن نه ترمزكارسازه و نه به جدول زدن و نه دنده معكوس كشيدن و آن موقع ديگه چاره اي نداري جز اينكه تا آخر خط بري.
خدايا، بعضي ها خواسته دراين بزرگراه ها مي افتن و گاز مي دن و بعضي ها ناخواسته، خدايا، من را جزء كساني قرارمده كه خواسته يا ناخواسته دراين بزرگراه ها قرار بگيرم و عاقبت با يك سقوط آزاد بيفتم توي آتيش و شيطان و اطرافيانش برايم قاه قاه بخندن.
خدايا، تو اين ماه رمضوني من از افتادن دراين راه ها به تو پناه مي برم. خدايا، اگر قراراست كه ناخواسته دراين مسيرگاز بدم و حركت كنم زودتر پنچرم كن.

Posted by motahari at | Comments (0)

مترجم هاي دست و پا چلفتي

دكتر لاريجاني (دبير شوراي امنيت ملي) چند وقت پيش در گفتگوي رسانه اي خودش در مورد موضع ايران نسبت به طرح آژانس و قطعنامه شوراي حكام گفته بود: «با نشان دادن لولوي شوراي امنيت، مردم ايران رو به قبله نمي شوند.»
اما ظاهراً برخي روزنامه هاي خارجي در ترجمه اين جمله آقاي لاريجاني دچار دردسر تاريخي شده اند! داشته باشيد چند تا از اين ترجمه ها را:
ترجمه نيوزويك: علي لاريجاني گفته است كه اگر شوراي امنيت مثل موجوداتي كه بچه ها را مي ترسانند ظاهر شود، مردم ايران به سوي قبله مسلمانان جهان دراز نمي كشند.
ترجمه نشريه اسپانيايي ال پائيس: علي لاريجاني گفت كه اگر شوراي امنيت چيز ترسناكي را هم به ايرانيان نشان دهد، بازهم مردم ايران به سوي عربستان سعودي نمي خوابند.
ترجمه نشريه فرانسوي اومانيته: علي لاريجاني گفت كه دراز كشيدن ايرانيان به سوي مركز اعتقادات مسلمانان بستگي به اين دارد كه آنها از موجودات افسانه اي بترسند.
منبع: نسل سه

Posted by motahari at | Comments (1)

چشم داشت مثبت از خداوند

تصور كنيد مشكلي كاملاً شخصي پيدا كرده ايد كه مدير شما در صورت تمايل مي تواند با گذاشتن وقت و ارائه يك مشاوره خوب، راه حل مناسبي پيش پاي شما بگذارد. اگر ذهنيتي كه از مديرتان داريد مثبت باشد، روي كمك او حساب مي كنيد و بي درنگ تصميم مي گيريد كه مشكل خود را با وي در ميان بگذاريد. در تمام دقايقي كه به اين تصميم مي انديشيد، چهره گشاده او را در نظر مي آوريد كه به گرمي شما را مي پذيرد و صحبت هاي شما را با دقت مي شنود و پس از آنكه راه حل مناسب را مطرح كرد، به شما اطمينان مي دهد كه از هيچ كمكي دريغ نخواهد كرد. در اين سناريو شما از مدير خود "چشم داشت مثبت" داريد.
به عكس، ممكن است او را فردي كاملاً اداري بدانيد كه خود را با مشكلات شخصي مردم درگير نمي كند و كاري به كار ديگران ندارد. بنابراين حتي اگر در اضطرار روحي باشيد از طرح مشكل خود با وي پرهيز مي كنيد. در اين سناريو شما از مدير خود "چشم داشت منفي" داريد.
رابطه افراد با خداوند متعال نيز در چارچوب يكي از اين دو سناريو تعريف مي شود. گروهي از مردم با چشم داشت مثبت به خداوند مي نگرند و "آسمان" را منبع كمك مي بينند. آنان اطمينان دارند كه هرگاه بخواهند مي توانند با برداشتن دست هاي خود به دعا درهاي آسمان را بگشايند، و چنان كه قرآن كريم گفته است از كمك "لشگريان ناديدني" برخوردار گردند.
خداوند به كساني كه در راه او تلاش مي كنند اطمينان داده است كه در هنگامه دشواري ها راههاي ويژه خود را به آن ها نشان مي دهد. اعتقاد به اين گفته خداوند، همراه با چشم داشت مثبت از او، روحيه "ريسك پذيري" مومنان را به طرز شگفت آوري تقويت مي كند.
محقق مشهور، ادوارد گيبونز، اين نكته را تشخيص داده است كه ريسك پذيري "عقل بنياد" در جوامع مدرن، همان اصل سنتي ريسك پذيري بر مبناي توكل در جوامع مذهبي است.
در گفته مشهوري از امام هشتم علي بن موسي الرضا، عليه آلاف التحيه و الثنا، تصريح شده است كه "از پروردگار خود چشم داشت مثبت داشته باشيد، چون او با شما همان طور رفتار مي كند كه از او انتظار داريد". در زمانه اي كه يكي از ويژگي هاي برجسته آن "عدم اطمينان" به رويدادهاي آينده است، چشم داشت مثبت از خداوند متعال، تكيه گاه روحي استواري است كه به مديران و ساير افراد اجازه مي دهد تا به بصيرت دروني خود اعتماد كرده، و تصميم هاي بزرگ و مخاطره آميز را با اطمينان خاطر اتخاذ كنند.
خداوندا! به ياري تو اطمينان داريم و به يقين مي دانيم كه دستاوردهاي بزرگ ما مرهون لطف تو و همراهي "لشگريان ناديدني" است كه همواره مومنان را در مواجهه با چالش هاي سترگ ياري مي كنند. ما را از اين ياري بي نياز مكن.

منبع: آهنگ زندگي. عقيل ملكي‌فر

Posted by motahari at | Comments (1)